۲۹ دی ۱۳۸۴

امید به عنوان یک موجودیت ممتد متغیر

قضیه تغییر صورت وبلاگ را شاید چند ماهی باشد که نصفه رها کردم ولی امشب بالاخره انگیزه ی کافی برای تمام کردنش پیدا شد؛

وبلاگ امید خاکستری یا gray omid تغییر نام و بنابراین تغییر چهره داد تا پایان یک دوره را نمایش دهد و یا برعکس با این تغییر تصمیم به پایان این دوره در خود را داشت!

امید خاکستری به عنوان یک irony و oxymoron (جمع تضادها)  گویای تلاش شاعرانه و البته بسیار ضعیف من در نمایش تضادهایم بود. مدتها فکر می کردم به عنوان یک آدم رفتاری پیچیده دارم ولی این چند وقته متوجه شدم که برخلاف این تصور مثل هر کس دیگری در شرایط نسبتا فوق العاده رفتاری قابل پیش بینی، ابتدایی و نا چندان قابل تحسین دارم که برایم بسیار شگفت انگیز و البته روشنگر بود و بنابراین تلاش میکنم این روشنگری را با شجاعت و بدون ترس و خودسانسوری توی این وبلاگ بنویسم تا روزی که این نوشته و حتی وجود این نوشته برای همه فراموش شد برای من و فقط من باقی بماند.(یک جور autobiography spiritual یا self criticism )

ثبت پخته شدن امید به عنوان یک موجودیت ممتد ولی متغیر برای قضاوت آینده ی مخصوصا خودم از دغدغه های همیشگیم بوده است. مدتها پیش واسطه -یا رسانه- ای برای ثبت اختصاصی “تغییرات این موجودیت ممتد متغییر” داشتم اما با از دست رفتن آن رسانه، “وبلاگ” اولین تلاشم برای جایگزینیش بود.که متاسفانه نتوانست هدف ابتدایی خود را ارضاء کند ولی حداقل موقتا و فی الحال جایی برای خود باز کرده است که اگر ارزشی بیشتری نداشته باشد کم ارزشتر نیست.

آهنگ زندگی، در عین آرام پیش رفتنش به سرعت می گذرد و این تضاد مثل همه دیگر تضادها مستلزم نمایشی لطیف و ظریف است که شاید وبلاگ بتواند این رسالت را تا حدودی به انجام رساند. تکه تکه کردن انتخابی لحظات زندگی با ثبت “نجربیات و اثرات”، گذشت زمان را به نویسنده یادآوری می کند. سرعت گذشت زمان نه با اتفاق روزمره که با اتفاقات منحصر به فرد آرام می گردد.

پدیده خودسانسوری و عذاب خود ایجاد آن از ابتدای شروع در وبلاگستان مشهود و مثالهایی زیادی از این دغدغه را می توان دید. فلذا شاید به قول یکی از دوستان با شجاعت از “تجربه ی یک بوسه” نوشتن کار هیچ کدام از ما مردها و زنها ایرانی نباشد که عادت کرده ایم به ماسک هایمان و از آن مثل تقیه به عنوان حفظ “آبرو” دفاع می کنیم.

این نوشته علاوه بر تلاش همیشگیش برای تبین و گسترش ماهیت وجودی وبلاگ هدف بر ثبت افکاری بسیار شخصی بصورت نمایش عمومی آن دارد. این افکار پنهان شده در لایه های کلمات، برخلاف شعر که با گنگ بودنش جاودانه می شود بعد از مدتی به جز برای نویسنده فاقد هرگونه ارزشی خواهد بود. وبلاگ دفترچه خاطره نیست ولی به قول آقای درایدن (John Dryden) شاعر و نویسنده ی انگلیسی میتواند ” تاریخ زندگی یک انسان خاص” باشد.

۲۳ دی ۱۳۸۴

سرطانی بودن خاطرات

“همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه اندوهگینت می سازد، اما … هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت می سازد”

بحث از این جمله دوستم شروع شد.

خیلی ها تراژدی کمدی های شکسپیر را بهترین نوع تئاتر می دانند چرا که به زندگی که یک تجربه “تلخ و شیرین” است نزدیکتر است. زندگی نه مطلقا تراژیک است و نه فقط کمدی.

و میدونی مشکل کجا بود؟ اون این رو می دونست! تراژدی کمدی رو می شناخت! پس اینجوری بهش جواب دادم: “زندگی تجربه ی تلخ و شیرین دردها و شادیهایمان است. اگر دردهایمان را فراموش کنیم به همراهش ممکن است علت وجود این دردها را نیز فراموش کنیم و آن درد نبودن آرامشی است که روزی بوده و حالا نیست.”

سرطان سینه یکی از تلخترین انواع سرطانهاست چرا که به همراه خودش به یکی از زیباترین فرمهای دنیا صدمه می زند ولی شاید هیچ خانومی حاضر نباشد سینه ای که سرطانی شده است را حفظ کند ولی خیلی از ما خاطراتی که با گذشت سالهای سال هنوز وجود ما را میخورد حفظ می کنیم و حاضر به سوگواری و در نتیجه شروع پروسه التیام و فراموشی آن نیستم. (زنان علی رغم تمام حساسیتشان به خاطر توانایی سوگواریی که دارند زودتر فراموش می کنند و در نتیجه بیشتر عمر می کنند!!)

پس جواب داد “خاطرات در عین سرطانی بودنشان بهترین یاور و ابزاری برای شناخت خودمان است. بهش فکر نکن ازش استفاده کن… خاطرات تجربه هستند چه تلخ و چه شیرین، اینها همه اش درسه، درسهایی که اگر در زمان خاص خودش نخونی فرصت جبرانش را دیگر نخواهی داشت. “

اگر زنی تصمیم بگیرد به خاطر حفظ زیبایی فرم بندنش سینه اش را حفظ کند، همه احمق و دیوانه خواهند خواندش ولی عموما همه حفظ خاطرات سرطانی را رمانتیک خواهد خواند. حفظ این خاطرات سرطانی “من” را خواهد ساخت و فکر به این خاطرات من را به من بهتر خواهد شناخت. ولی “من” از این “بی ریختی روحی” یا deformity که بوجود آمده است، یک سری کامپلکسهای روحی گرفته است که شاید هیچ وقت نیز درمان نشود. پس یکجورهایی یعنی “ما تشکیل شده ایم از ضعفها و زخمهیامان؟”

من کیستم؟ خاطرات من را می سازد یا من خطرات من را؟ آیا این “من” با اتفافات جدید عوض نمی شود؟ آیا اصلا با تفکر به همین اتفاقات عوض نمی شویم؟ اصلا خاطرات با تفکر ما تبدیل به خاطرات جدید نمی شوند؟ این همان حرف وردزورث (Wordsworth) منتقد و شاعر رمانتیک در مورد پروسه خلق یک اثر نیست؟

وردزورث در توصیف فرایند تولید خلاقانه می گوید:” شعر سرریز خود انگیز احساسات قوی است: مبداء سرریزی از احساساتی است که در آسودگی جمع آوری شده است: احساساتی که بر آن تفکر شده تا با عکس العمل این آسودگی به تدریج از بین می رود تا به جای آن احساسی که “خویشاوند” موضوع اصلی تفکر بوده است در ذهن جایگزین شود. در این حالت تولید شعرمعمولا آغاز می گردد…”

پس تکرار می کنیم : نه  نتها “من” با خاطرات عوض می شود که من با تعقلم بر خاطراتم نیزعوض می گردد و بدتر از اون اینکه با تفکر من بر این خاطرات خود ماهیت خاطرات عوض می شود و در نتیجه دوباره من با این خاطرات جدید عوض می شود و تفکر من با تفکر بر خاطرات جدید عوض … ( به همین منوال تا آخرش که لابد انتهای عمر است) بدین ترتیب یک خاطره از من می شود و من تشکیل می شوم از مجموعه ای از خاطرات

“من” از نظر خودم دیگردوست داشتنی نیست چون خطا زیاد کرده است. ولی اگر خاطرات و به همراهش خطاهایم فراموش می شد آیا بازهم چنین شناخت و نظری در مورد خودم داشتم؟ نه! چرا اثر آن خاطره و به همراهش خطاها از من شده است. من دیگر من چهار سال پیش نیستم. تمام شد. آن امید تمام شد.

سرطان (Cancer) یعنی تقسیم کنترل نشده سلولهای تغییر یافته و توانایی این سلولها در تسخیر بافتهای دیگر. این دگرگونی سلولها (mutation) به خاطر عوامل مختلف فیزیکی یا شیمیایی بوجود می آیند. در مورد سرطان این دگرگونی مطلوب نیست و اگر به سرعت شناخته و درمان نشود معمولا به مرگ منجر می شود. اصطلاح سرطانی بودن خاطرات با این تعریف می تواند به هیچ وجه مضر نباشد.  استفاده از کلمه سرطان تاکید بر دگرگونی سلولها است وذهنیت منفی خواننده از این کلمه نتیجه جانبی آن می باشد.

۲۶ آبان ۱۳۸۴

به همان پررنگی

این نوشته و همه دیگر نوشته های بی فایده ی من لابد جایی روی کسی اثری گذاشته ولی اثر منفی نیز اثری است به همان اندازه پررنگ …

وقت و یا جرات تمام کردن هیچ کدام از نوشته هایم را ندارم. ترسم از خودسانسوری است یا از خودساسنسوری است که تمامش نمی کنم را نمی دانم.

۱۲ آذر ۱۳۸۳

آفتاب ابدی تفکر بی لکه !

داستان مردی(جیم کری)  است که به تازگی با دوست دخترش با دعوا بهم زده و برای فراموش کردن خاطرات دردآورش به کلینیک مخصوصی که کل خاطرات مربوط به یک رخداد را پاک می کند مراجعه می کنید. تکنیسین با پاک کردن خاطرات تلخ شروع می کند ولی وقتی نوبت به پاک کردن قسمتی از خاطره می شود که در آن این دو نفر ارتباطی عمیق، حقیقی و خالص را تجربه می کنند برای اولین بار مرد آرام می گوید “لطفا بگذار این خاطره را نگه دارم” و بقیه فیلم که تلاش مرد در حفظ خاطرات است که با شکست مواجه می شود ولی سرنوشت ایندو را یکبار دیگر به هم میرساند و …

سوال این است که آیا شما دوست دارید قسمتی از خاطرات گذشته خود را پاک کنید یا خیر؟ اگر میگویند گذشته انسان شخصیت انسان را می سازد با حذف خاطرات بد یا مخرب می توان کسی را به آدم بهتری تبدیل کرد؟ معمولا خاطرات تلخ انتهای یک رابطه خاطرات شیرین اول آن را به کل خراب می کند پس فراموش کردن آن بهتر نیست ؟

۱۰ آبان ۱۳۸۳

یکبار برای همیشه

یکبار می کشی و برای همیشه میشی قاتل
یکبار خیانت می کنی و برای همیشه خیانتکاری
لحظه ای تو رو را برای همیشه می سازد
چنین لحظه ای از زندگیت را پیش رویت بیار …
از آن نترس ولی به آن احترام بگذار !

۴ آبان ۱۳۸۳

رنج در هم پیچیده ی ماندن

The twisted agony of holding on and the wonderful, wonderful feeling of letting go
رنج در هم پیجیده ماندن و احساس خوب رها کردن