۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

مردم خاکستری

امید دیگر خاکستری نیست ولی برای خاکستریها می نویسد
می نویسد تا به گفته ی کافکا مرده نباشد
شاید غیر ممکن باشد
شاید مرده باشد

۱۶ بهمن ۱۳۸۷

آنقدر ساده

تلخی من از ته نشین خاکستر دلی سوختست
دردهایم ولی آنقدر معمولیست که نگو

۱۶ بهمن ۱۳۸۷

حوصله

دیگه حوصله ی لبخند زدن به خیلی از خاطرات رو ندارم

دیگه مسحوره خیلی آرزوها نمی شم

۴ بهمن ۱۳۸۷

وقتی اسمت دیگه پاک نبود

گذر زمان، وقتی که تلخ و خاکسترت بکنه

وقتی اخم پیشونیت گواه خط خط زندگی باشه

انوقته که می تونم عاشقت بشم

۱ بهمن ۱۳۸۷

خاکسترم

خاکسترم را هیچ دوست ندارم امروز
قاطیش غصه ی پول شده

۱۶ دی ۱۳۸۷

حتی غم

هیچ چیز ابدی نیست

۲۹ مرداد ۱۳۸۷

وای اگر تنها شوم از فریادت

در میان نفرت و درد دست و پا می زدم وقتی تو را صدا کردم
آرامش از آشنایی نبود که بازگشت
وقتی تو هویدا شدی
آتش سزایش بود یا دوایش … نمی دانم
و خودم را دوباره میان رازها و حقیقت گم شده می بینم
هنوز این تحیر را جای خیلی چیزها دوست دارم
می دانم و می بینم که زمان معصومیت خیلی وقته است که گذشته
پس این پاکی از کجاست که خواسته می شود
تشنگی است یا چیزی که مزه ی واقعیت دارد ؟
صرفا به خاطر بی فایدگی بی فایده ها زنده شدی
یا به خاطر خلاء خالی خیالی که آخرین دست و پایش را می زند؟
نوری که قبل از خاموشی بلند می سوزد و
تاریکی
وای بر من اگر تنها شوم از فریادت

پ. ن. : این نوشته را خیلی وقت پیش نوشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم اینجا بیاورمش، حالا که می آورمش فقط به این خاطر است که مثل گذشته نمی فهممش. همین.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

دیوار دیجیتالی ِ من

اینجا دیوار آجری پشت خونمونه که گاهی می آم روش گرافیتی می کشم
گاهی دوستام رو می آرم و دیوارم رو بهشون نشون می دم
گاهی هم غریبه ای رد می شه تشویقی، نظری فحشی عقده ای چیزی می گذاره می ره

اما اینجا دیوار آجری پشت خونمونه، همسایه ها، دوستان و حتی غریبه ها می دونند اینجا پاتوق منه، نظرات منه

پس مثل گرافیتی کارهای توی خیابون فکرم و احساسام رو بی اجازه و آزاد روی دیوارهای شهر نمی کشم و نمی نویسم

برای خودم می نویسم،
غریبه ها می خوننش
و از ترس آشناها سانسور می کنم

گاهی دلم می خواد دیوار دیجیتالیه پشت خونمون رو رها کنم و برم توی سطح شهر و نصفه شبی بکشم احساس را …

گاهی می ترسم از نامحرمانی که رصد می کنند دیوارها را به دنبال “سوژه” ها و بهانه ها و … عقده ها

اینجا دیوار دیجیتالی من است

اما هنوز می جویم علت وجودش را

علت خلقش را

می پویم صاحبش را

و تامل می کنم بر رسالت این رسانه ی سیاه و سفید که چنین خاکستری شده است.

اینجا دیوار دیجیتالی من است

اما عشق مسیر است، نه مقصد!

وقتی جواب را یافتم، دیوار را پاک سفید خواهم کرد…

۱۹ تیر ۱۳۸۵

قمار

چیز عجیبی است این قمار
همه ی لطف قمار به بردن نیست، لطف قمار به اون یک لحظه است، اون ثانیه ایی که تاس روی هوا می چرخه؛ نه نتیجه مشخصه  ونه دیگه راه برگشتی هست.
اون لحظه، نقطه ی اوج قماره.

تا حالا با ماشین لایی کشیدی ؟
اون لحظه ای رو تصور کن که بین دو ماشین رو خالی می بینی و تصمیم می گیری خودت رو بکشی اون لا (!)
اون لحظه،
و فقط اون لحظه است که این حماقت ارزش این بازی جنون آمیز رو داره
اون لحظه ای که آدرنالین پمپ میشه توی خونت، هوش و حواست شش برابر تیزتر میشه، به تیزی لبه ی همون چاقوی جراحی - بعد از عمل تصادف

قمار حس عجیبی است
مثل معشاقه و بازیهاشه
شاید مثل مشروب و آدابش

قمار
اه بله! چیز عجیبی است، علی رفم همه بالا پریدنهای ما برای بردن، قسمتی از ما همیشه باخت را میخواهد !

توی زندگی اهدافی داریم ولی ناخودآگاه همین اهداف رو تخریب می کنیم
اصلا قمارباز می خواد که ببازد، حتی اگر یک بار ببرد، انقدر بازی می کنند تا بالاخره ببازد
بدین ترتیب احساس می کنند زنده است
توی لحظه ها زندگی می کنیم تا بفهمیم هنوز زنده ایم…
قمار می کنیم و می بازیم، می بازیم، چشمامون رو باز می کنیم و می بینیم که هنوز زنده ایم
دلمون می خواد ببازیم
دلمون میخواد قلبمون رو بشکنند
بازی می کنیم
با زندگیمون
با اونهایی که دوستشون داریم
قمار چیز عجیبی است
و شاید برای همین – و علی رغم همه چیز - هر روز قمار می کنیم

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

یادگاری برای پدرم

تن پدرم پیر شده
و روحم پر می زند
وقتی می بینم هنوز
خنده اش
به همان شادی است