آدمها آدم رو از خدا بیزار می کنند
وای اگر تنها شوم از فریادت
در میان نفرت و درد دست و پا می زدم وقتی تو را صدا کردم
آرامش از آشنایی نبود که بازگشت
وقتی تو هویدا شدی
آتش سزایش بود یا دوایش … نمی دانم
و خودم را دوباره میان رازها و حقیقت گم شده می بینم
هنوز این تحیر را جای خیلی چیزها دوست دارم
می دانم و می بینم که زمان معصومیت خیلی وقته است که گذشته
پس این پاکی از کجاست که خواسته می شود
تشنگی است یا چیزی که مزه ی واقعیت دارد ؟
صرفا به خاطر بی فایدگی بی فایده ها زنده شدی
یا به خاطر خلاء خالی خیالی که آخرین دست و پایش را می زند؟
نوری که قبل از خاموشی بلند می سوزد و
تاریکی
وای بر من اگر تنها شوم از فریادت
پ. ن. : این نوشته را خیلی وقت پیش نوشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم اینجا بیاورمش، حالا که می آورمش فقط به این خاطر است که مثل گذشته نمی فهممش. همین.
گذشتِ هیچ
“گذشته هیچ وقت نمی میرد. حتی گذشته هم نیست.”
The past is never dead. It’s not even past.
“بین غم و هیچ، انتخاب من غم است ”
Between grief and nothing I will take grief.
ویلیام فالکنر
همه چیز روشن است
همه چیز به مدد گذشته روشن می شود
همیشه در کنار ماست و از درون برون را روشن می کند
ما به خاطره گذشته وجود داریم و گذشته به خاطره ما
چه فراموشش کنیم، خاکش کنیم یا در آن زندگی کنیم
الهام گرفته از فیلم Everything is illuminated
جادوگر
- بدون شعور، چگونه آگاهی هست؟
- من هستم!
- اگر هستم، چه چیزی من نیست؟
- تو هستی آنچه هستی، و نیستی آنچه نیستی –
- جوابی رضایت بخشی نبود !
- خوبه !
- این موسیقی چیست؟
- لمس خواب پیرمرد لحظه ای قبل از مرگ -
- این موسیقی چیست ؟
- رنگ زمستان -
- این موسیقی چیست ؟
- صدای امید -
- این موسیقی چیست ؟
- مزه عشق -
- این موسیقی چیست ؟
- اعلان خطری تا تو را بیدار کند –
“جادوگر” نوشته ریموند فیست
بازگشت به خانه ی اول!
“از مکاشفه دست برنخواهیم داشت
و پایان همه اکتشافات
این خواهد بود که به آغاز بازگردیم
و آن را برای نخستین بار بشناسیم ”
T.S.Eliot
شاهدخت سرزمین ابدیت
“مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود، عشق ابدی فقط حرف است، پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند…. حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند؛ فرار ندارد“.
داستان شاهدخت سرزمین ابدیت
اثر دکتر آرش حجازی
انتشارات کاروان، ۱۳۸۲
هنوز کتابشون رو نخوندم و در مورد یک این یک پاراگراف هنوز نظری ندارم ولی به نظرم می آد که با یکجاش مخالفم، نمی دونم با کجاش فقط وقتی که خوندمش می دونم که حالم گرفته شد…
عشق … آنطور که وعده اش دادند
زن وقتی بچه را در بغل گرفته بود رو به شوهرش کرد و گفت: “می دانی! به جرات میتوان بگویم که من این بچه را از تو بیشتر دوست دارم! آه !…. نه ! بیشتر نه! در واقع دوست داشتن این بچه راحتتر است! من نمی خواهم او را تغییر دهم، از او چیزی نمی خواهم، از او انتظاری ندارم، عشق من به او بی مزد است، بی انتظار است، نامحدود است چون می دانم که کاری از او بر نمی اید،
نیاز به پاییدن مقدار بروز عشق نیست ، می توان همه عشق را بی ملاحظه به پایش ریخت
آنطور که از عشق شنیدیم ، آنطور که وعده اش داده اند؛
مقل یک مادر، نه مثل یک زن
