خیابان گاندی- روبروی رستوارن عالی قاپو
برای دیدن عکس بزرگتر روی آن کلیک کنید
این نوشته حداقل ۱۲ مشکل دارد شما ۷تاش رو بگو!
تئوریه توطئه وقتی درست می شه که مردم نتونن قبول کنند یک آدم صرفا فقط از فرصتها - و حماقتها - استفاده می کنه نه اینکه مهندسش کلش باشه
قانون این است که کارگری یا کارمندی که اخراج شد یا رفت را به کار باز نگردد.
کارخانه داری و شرکت داری قوانین خودش را دارد. قوانینی که بعضا با قوانین زندگی فرق دارد – و بهتر است – و بعضا همانند قوانین زندگی است – و خیلی مناسب نیست! البته قرار نیست روش مدیریت یک کارخانه عادت زندگی عادی مدیرانش شود، همانطور که که قبلش یادگرفتیم همه قوانین زندگی را نمی توان در کارخانه اجرا کرد.
توی کار باید بی رحم بود و نباید تسلیم احساسات شد. .ولی خواه ناخواه روابط انسانی برقرار میشود. یواش یواش در جریان شرایط تک تک کارگرها قرار میگیری، مشکلاتشون رو می فهمی و شرایطشون رو درک می کنی فلذا مراعاتشان را می کنی. این مراعات به تولید و روندش لطمه می زند. توی کار فقط باید تولید فکر کرد؟ البته که جواب منفی است ولی نتیجه ای که روی کاغذ ثبت می شود فقط ارقام تولید است و آمارش.
یک کارگری اخراج شده بود و حالا از روی دلسوزی یا هرچی برگردوندیمش سر کار. یک هفته ای هست که برگشته، ساکت است و فقط کارش را میکند. مثل گذشته شلوغ نمیکند و غر نمی زند و به قول یکی جو را متشنج نمیکند. نشستم منتظرم ببینم چی میشه.
در واقع همه اینها را گفتم که سوال کنم آیا باید آدمهای اخراجی زندگیمان را به زندگی بازگردانیم؟ اگر یک دوست در دوستیش بی لیاقتی نشان داد و ترک دوستی کرد آیا اگر بازگشت باید به او فرصت دوباره دهیم؟ اگر دوستی را از زندگیمان اخراج کردیم و بعد پشیمان شدیم آیا باید از او بخواهیم برگردد؟ آیا باید برگردد؟ اگر برگردد چقدر به درد دو طرف میخورد؟
در مطلبی است که در مورد مدرسه علوی و نیکان و دیگر مدارس اسلامی توسط روزنامه شرق به چاپ رسید دو مطلبش خیلی برام خاطره انگیز بود :
یکی مسابقات قرآن علوی و جوایزی که می دادند و تلاشی که ما می کردیم برای حفظ قرآن و تاثیرات دراز مدت این مسابقات روی ما
و یکی هم نحوه پذیرش و مصاحبه در مدرسه علوی: اولا که جعبه شیطان ما اون موقعها تلوزیون نبود بلکه ویدئو بود! دوما من با تمام تنبلی و شیطونی که توی علوی شماره دو داشتم و همه معلمها از دستم عاصی بودند درس نخونیم فقط به خاطر تستهای هوشی بود که بالا می زدم و نه بقیه اش !
علوی یک زیر ساختاری از افکار و عقاید درست که در طول سالهایی که کانادا بودم و بعدش و تا بکنون همراهم بود و ماند.
چهار شمع به آرامی میسوختند.محیط به قدری آرام بود که میشد صحبتهایشان را شنید! اولی گفت:(( من صلح هستم.ولی دیگر کسی نمی تواند مرا روشن نگه دارد.فکر میکنم که دارم خاموش میشوم.)) شعله شمع به سرعت کوچک شد و به کلی خاموش گشت. دومی گفت: (( من ایمان هستم! از این به بعد به من نیازی نیست…دیگر دلیلی نمیبینم که بیش از این روشن بمانم.)) وقتی صحبتهایش تمام شد نسیمی وزیدن گرفت و آن را خاموش کرد. سومی به نوبه خود با غم و اندوه گفت:(( من عشق هستم! دیگر توانی در من نمانده است که روشن بمانم.مردم مرا فراموش کرده اند و اهمیت مرا درک نمیکنند.آنها حتی دوست داشتن نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند.)) و بی معطلی خاموش شد. ناگهان کودکی وارد شد و ۳ شمع خاموش را دید.((شما چرا خاموش شده اید؟ شما باید تا آخر روشن بمانید!)) سپس شمع آخر گفت:(( نترس تا وقتی که من شعله ور هستم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم.من امید هستم.)) کودک با چشمانی درخشان شمع امید را در دست گرفت… و دیگر شمع ها را روشن کرد.
تقدیم می شود به همه کسانی که برای صلح و آزادی با عشق و ایمان تلاش کردند. خسته نباشید.
* دوم و سوم تیر برای من روزهای عزیزی هستند ولی حالا رنگ خاکستری به این عزت متزلزل نیز چشم طمع دارد!