۱ مهر ۱۳۸۳

بی تو بود و تنها ماند

کاش می شد خنده های مادر را میان زجه های کودک دید
پی سوار دوید و هیچ وقت نرسید
کاش می شد میان جمع بود و تنها ماند
در جمع دوستان ماند و  تنها مرد
کاش می شد پرده درید و پنهان شد
کاش می شد بی تو باقی ماند …

لیوانی تا نجوا
پشیمانی، کار هر روزه !
پاک کردن آوازها و صدباره جریمه نوشتن  قانونها،
کار هر روزه !

زیربار ساده ترین وزنها خم شدن است،
لیوانی که تا ریزش نجوایی  دارد…

این نوشته از یکسال پیش با الهام از شعر مرحوم فریدون مشیری نوشته شد، شاید بیش از ۱۰ بار بازنویسی شده و شاید ۱۰ بار دیگر نیز بازنویسی شود ولی همچنان رضایت نویسنده اش را جلب نکند. در هر حال این نوشته اگر ارزش ادبی نداشته باشد، حداقل این مطلب رو به نویسنده  یاد داد که حتی اگر شاخ و برگ احساساتمون در طول یکسال چندین بار کم و زیاد بشه، ساختار آن ثابت خواهد ماند بنابراین و باید یاد گیریم به آن اعتماد کنیم و برایش حساب باز کنیم.

۲۸ شهریور ۱۳۸۳

بلور

بلور علم و معرفتم  را به زمین زدند و شکستند

۲۴ شهریور ۱۳۸۳

کعبه و مکه

ازلابلای سنگهای اسپانیایی، لوسترهای بوهم و چوبهای ایتالیایی، سیستم تهویه آلمانی، مدیریت آمریکایی، هتل پنج ستاره، فروشگاههای و Fast Food های آمریکایی دنبال دوای روحت می گردی

همه نرفته اظهار دلتنگی میکردند، شاید واقعا چیزی پیدا کرده بودند و با رفتن از اینجا بلافاصله ازدستش میدادند و باز رجعت می کردند به اصل خویش، شاید هم اظهاراتشان مثل گریه های ریاآمیز روضه هایشان است.

کاش مکه نیز مثل مشهد دست یکسری آدمهای نه چندان دانا بود تا شاید پیدا کردن خدا راحتتر میشد !!

نهایت اینکه  “اگر با خدا نیامده بودی، در خانه اش هم نمی یافتی اش …”