۱۰ آبان ۱۳۸۳

یکبار برای همیشه

یکبار می کشی و برای همیشه میشی قاتل
یکبار خیانت می کنی و برای همیشه خیانتکاری
لحظه ای تو رو را برای همیشه می سازد
چنین لحظه ای از زندگیت را پیش رویت بیار …
از آن نترس ولی به آن احترام بگذار !

۴ آبان ۱۳۸۳

رنج در هم پیچیده ی ماندن

The twisted agony of holding on and the wonderful, wonderful feeling of letting go
رنج در هم پیجیده ماندن و احساس خوب رها کردن

۳ آبان ۱۳۸۳

عشق … آنطور که وعده اش دادند

زن وقتی بچه را در بغل گرفته بود رو به شوهرش کرد و گفت: “می دانی! به جرات میتوان بگویم که من این بچه را از تو  بیشتر دوست دارم! آه !…. نه ! بیشتر نه! در واقع دوست داشتن این بچه راحتتر است! من نمی خواهم او را تغییر دهم، از او چیزی نمی خواهم، از او انتظاری ندارم، عشق من به او بی مزد است، بی انتظار است، نامحدود است چون می دانم که کاری از او بر نمی اید،
نیاز به پاییدن مقدار بروز عشق نیست ، می توان همه عشق را بی ملاحظه به پایش ریخت
آنطور که از عشق شنیدیم ، آنطور که وعده اش داده اند؛
مقل یک مادر، نه مثل یک زن

۱۸ مهر ۱۳۸۳

تکرار تنهایی

وقتی متوجه می شوی که خواننده ای نداری، وقتی می فهمی همه نویسنده شده اند و دیگر نمیخوانند می توانی با خیالی راحت و “بی محدودیت” فقط برای  تو گفت
“یک تکه ادبی “چیزی” را به به خواننده خود منتقل می کند” حال آنکه اگر خواننده ای وجود نداشته باشد نباید نگران این بود که آیا نوشته اصلا ارزش ادبی دارد یا خیر … پس چون این نگرانی برطرف شد می توان با خیال راحت در چاه فریاد زد حتی اگر هزاران نفر صدایت را بشنوند …
مدتی روی کاغذ سفید ننوشتم …پس حال باز  می نویسیم ،
تا هنگامی که دیگر بار از دستش بدهم
تا وقتی که فکر کردم باز بدستش آوردم نمی نویسیم!