۵ تیر ۱۳۸۴

خاکستری پررنگ

“می گفت بعضی ها نمی فهمند که چه وقت  باید بعضی چیزها را رها کنند. نمی فهمند که باید قبول کنند تمام شده، دیگر نیست آنچه یک روز بوده … و همچنان می مانند نه به خاطر اینکه باهوش نیستند بلکه چون امیدوارند:

یک امید خاکستری

“برای اینکه توی زندگی برنده بشی لازم نیست خیلی باهوش باشی، فقط باید با خودت روراست باشی، دو دوتا بکنی، تصمیم گیری، پیش روی و پایندگی کنی

همیشه یادت باشد با بسته شدن یک در درهای دیگری باز می شود…”

وقتی امروز لاابلای یادداشتهایم دنبال اطلاعات  مشتری می گشتم  به نوشته ی بالا  برخوردم. یادم آمد؛ روان و یک نفس ساعت چهار صبح لندن اینها رو نوشتم . یادمه با اینکه در تمام طول سفر یک پلک هم نزده بودم بازهم  اون شب خوابم نمی برد. شاید به نظر نوشته ها خیلی عاشقانه و رمانتیک بیاد ولی این کلمات به نیت نصیحت در تجارت به من گفته شده بود ! و مثل خیلی از حرفهای افراد با تجربه پا به سن گذاشته حرفهایش عطر تند تجربه می داد.

۵ تیر ۱۳۸۴

پینک فلوید

دلم می خواد برای دوم جولای وقتی که پینک فلوید بعد از ۲۵ سال برای رفع فقر آفریقا روی صحنه لندن هشت می رن اونجا باشم !
خیلی وقت بود که دلم چیزی نمی خواست !

On the day the wall came down
They threw the locks onto the ground
And with glasses high we raised a cry for freedom had arrived

چقدر خوبه که می تونم از جو انتخابات بیرون و به دنیال کمی فراموش شده پینک فلوید برگردم. یادش بخیر. یادتونه چقدر پینک فلوید توی ایران  بین ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۵ محبوب شده بود ؟ یادتونه که راجر واترز چه دیکتاتوریی توی پینک فلوید راه انداخته بود ؟ و در آلبوم ناقوص جدایی دیوید گیلمو اکثر آهنگهاش در مورد جدایی راجر واترز از گروه بود؟ برای آزادی خودشون از همگروهیشون لیوانها رو بالا می گیرند و فریاد آزادی می زنند. راجر واترز رهبر گروه بود و خودش رو پینک فلوید و پینک فلوید را خودش می دانست… و حالا بعد از بیست و پنج سال برای یک هدف بزرگ با هم می خونند.

۴ تیر ۱۳۸۴

امید

چهار شمع به آرامی میسوختند.محیط به قدری آرام بود که میشد صحبتهایشان را شنید! اولی گفت:(( من صلح هستم.ولی دیگر کسی نمی تواند مرا روشن نگه دارد.فکر میکنم که دارم خاموش میشوم.)) شعله شمع به سرعت کوچک شد و به کلی خاموش گشت. دومی گفت: (( من ایمان هستم! از این به بعد به من نیازی نیست…دیگر دلیلی نمیبینم که بیش از این روشن بمانم.)) وقتی صحبتهایش تمام شد نسیمی وزیدن گرفت و آن را خاموش کرد. سومی به نوبه خود با غم و اندوه گفت:(( من عشق هستم! دیگر توانی در من نمانده است که روشن بمانم.مردم مرا فراموش کرده اند و اهمیت مرا درک نمیکنند.آنها حتی دوست داشتن نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند.)) و بی معطلی خاموش شد. ناگهان کودکی وارد شد و ۳ شمع خاموش را دید.((شما چرا خاموش شده اید؟ شما باید تا آخر روشن بمانید!)) سپس شمع آخر گفت:(( نترس تا وقتی که من شعله ور هستم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم.من امید هستم.)) کودک با چشمانی درخشان شمع امید را در دست گرفت… و دیگر شمع ها را روشن کرد.

تقدیم می شود به همه کسانی که برای صلح و آزادی با عشق و ایمان تلاش کردند. خسته نباشید.

* دوم و سوم تیر برای من روزهای عزیزی هستند ولی حالا رنگ خاکستری به این عزت متزلزل نیز چشم طمع دارد!