۲۹ مرداد ۱۳۸۷

وای اگر تنها شوم از فریادت

در میان نفرت و درد دست و پا می زدم وقتی تو را صدا کردم
آرامش از آشنایی نبود که بازگشت
وقتی تو هویدا شدی
آتش سزایش بود یا دوایش … نمی دانم
و خودم را دوباره میان رازها و حقیقت گم شده می بینم
هنوز این تحیر را جای خیلی چیزها دوست دارم
می دانم و می بینم که زمان معصومیت خیلی وقته است که گذشته
پس این پاکی از کجاست که خواسته می شود
تشنگی است یا چیزی که مزه ی واقعیت دارد ؟
صرفا به خاطر بی فایدگی بی فایده ها زنده شدی
یا به خاطر خلاء خالی خیالی که آخرین دست و پایش را می زند؟
نوری که قبل از خاموشی بلند می سوزد و
تاریکی
وای بر من اگر تنها شوم از فریادت

پ. ن. : این نوشته را خیلی وقت پیش نوشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم اینجا بیاورمش، حالا که می آورمش فقط به این خاطر است که مثل گذشته نمی فهممش. همین.