آخرین کار آقای بهرام بیضایی در تالار اصلی تئاتر شهر را با هزار امید و آرزو دیدم. بلیط را با بیچارگی در آخرین روزهای اجرای برنامه تهیه دیدند. فلاکت بیشتر بعد از چنگ و دندون انداختن به در و گاهي مسئولین (!) دم در که اصلا تصمیم نداشتند ما را با وجود بلیطی که داشتیم راه دهد اتفاق افتاد. كيفيت کار جوری نبود که نیمه اول خستگی پاهایم را وقتی ایستاده بودم نفهمم.
کار اندازه ي اسم بهرام بیضایی نبود.
و اون حس روئیایی که بعد از دیدن یک تئاتر، فیلم و یا کتاب خوب بهت دست می ده و به قولی تا مدتی گیج و منگی خیلی زود بخار شد و به جاش غرغر دوستم علیرضا ماند.
کار بدی نبود، درد و فشاري که قربانیان قتلهای زنجیره ای ممکن بود کشیده باشند را خوب به تصور من وارد كرد –فکر كنم تمام هدف بیضایی همین بوده است . دو صحنه جالب از این تئاتر همیشه به یادگاری خواهم داشت يكي مراسم به آتش کشیدن پرچم آمریکا و له کردنش با پاهاشون و صحنه "منا منا" کردن و دور هم چرخیدن پیراهن شخصی ها بعد از اینکه دانشجوها رو کتک می زدند!
روز آخر نمایش دیروز بود و به دلیل نامشخصي بدون آنكه معلوم باشد بر سر بلیطهای پیش فروش رفته چه خواهد آمد متوقف شد.