دو هفته پیش کارخانه که بودم یکی زنگ در رو زد و گفت من نامزد فلان کارگر هستم، آمد تو و گفت که تصفیه اش را بدهید چون دیگه نمیخوام ایشن اینجا کار کنه. گفتم فردا برای تصویه اش بیا. عصبانی بود. نیمدونم از چی. همه دق دلیش رو مثل خیلی مردها سر دخترک بیچاره خالی کرد. سرش داد می زد و تهدید می کرد که زودتر بند و بساطت رو جمع کن بریم. دخترک کاملا شوکه شده بود، دلش نمیخواست کارش رو ترک کنه ولی چادر سر کرد و رفت.
فرداش آمد سر کار و از من به خاطر رفتار "نامزد"ش که می گفت "پسر عموش" است معذرت خواست. گفت از بچگی قرار ازدواجشون گذاشته شده! کارگران زن همگی مراتب نگرانی شدید خودشون رو از رفت و آمد این پسره به اینجا اظهار کردند و گفتند که این پسره نه تنها نامزد دختره نیست که خانوادشون مخالفند.
محیط احمد اباد مثل هر شهرستان دیگری خیلی بسته است و باید به خانواده اش خبر می دادم ولی به هر علتی اینکار نشد. ( شاید دلم میخواست که درکشون کنم !)
چند روز بعد وقتی پسره از محل کار خودش اخراج میشه زنگ می زنه کارخونه و حقیقتا به دنبال شر می گرده. دختر رفته بود کارت بهداشتش رو بگیره گفتم نیست. گفت "کی رفته؟" گفتم "از صبح" گفت "با کی رفته؟" گفتم "با همکارش" گفت "کی بر می گرده؟" گفتم "وقتی کارش تموم بشه!" گفت "مگه نگفتم که تصویش بکنید دیگه نیاد؟"
منم که حوصله ام سر رفته بود یک چیزی توی مایه های به تو چه بهش گفتم که شروع کرد به تهدید کردن و فحاشی و اینکه می آد اونجا و من رو چیکار می کنی و چیکار نمی کنه!
پسره واقعا آمد و و با کلک وارد کارخانه شد و با سرکارگر درگیر شد و منم هل داد. خیلی وسوسه شدم جوونی کنم ولی فکر کنم دیگه یواش یواش دارم عاقل می شم ( یا شاید فقط ترسو!) دختره که از رفتار پسره بسیار ترسیده بود و خجالت کشیده بود زده شده بود به من گفت که این اومده اینجا شر درست کنه و لطفا زنگ بزنید 110 که اینکار رو هم کردم. وقتی پلیس آمد و گفت که آیا شما دو تا عقد کردید دخترک اول سکوت کرد و بعد گفت که نه ( اگر بعدا این دو بهم برسند لابد پسره بدجوری به خاطر این حرفش از دماغ دختره در خواهد آورد !) از پسره شکایت نکردم ولی دلم میخواست با رفتار دلسوزانه تر از اشتباهات مککری که این پسره ی به ظاهر شورشی در این باب می کرد جلوگیری کنم.
مریم دیگر بعد از اون اتفاق سر کار نیامد با اینکه خیلی دلش می خواد. نشسته خونه منتظره که پدر و مادر پسره راضی بشند از شهرستان بیان از دختره خواستگاری کنند. پدر و مادر مریم می گن برو سر کار...
پسره باید تصمیم بگیره ، دختره هم باید تصمیم بگیره. اشتباه کردند و بازهم خواهند کرد. همدیگر، پدر و مادرشان و دیگران را ملامت خواهند کرد پسره عصبانی خواهند ماند و دختره غصه خواهد خورد.
توی کارخونه – توی احمد آبا اتفاقات ابتدایی تر و صریحترند تر از تهرانند. به خاک نزدیکتر است تا به افلاک ولی دورغهایش کمتر است. اگر دروغی باشد، ساده تر و قابل درکتره.
اینجا هر روز یک اتفاقی می افته. اینجا هر روز یک چیزی یاد میگیرم.