"همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه اندوهگینت می سازد، اما ... هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت می سازد"
بحث از این جمله دوستم شروع شد.
خیلی ها تراژدی کمدی های شکسپیر را بهترین نوع تئاتر می دانند چرا که به زندگی که یک تجربه "تلخ و شیرین" است نزدیکتر است. زندگی نه مطلقا تراژیک است و نه فقط کمدی.
و میدونی مشکل کجا بود؟ اون این رو می دونست! تراژدی کمدی رو می شناخت! پس اینجوری بهش جواب دادم: "زندگی تجربه ی تلخ و شیرین دردها و شادیهایمان است. اگر دردهایمان را فراموش کنیم به همراهش ممکن است علت وجود این دردها را نیز فراموش کنیم و آن درد نبودن آرامشی است که روزی بوده و حالا نیست."
سرطان سینه یکی از تلخترین انواع سرطانهاست چرا که به همراه خودش به یکی از زیباترین فرمهای دنیا صدمه می زند ولی شاید هیچ خانومی حاضر نباشد سینه ای که سرطانی شده است را حفظ کند ولی خیلی از ما خاطراتی که با گذشت سالهای سال هنوز وجود ما را میخورد حفظ می کنیم و حاضر به سوگواری و در نتیجه شروع پروسه التیام و فراموشی آن نیستم. (زنان علی رغم تمام حساسیتشان به خاطر توانایی سوگواریی که دارند زودتر فراموش می کنند و در نتیجه بیشتر عمر می کنند!!)
پس جواب داد "خاطرات در عین سرطانی بودنشان بهترین یاور و ابزاری برای شناخت خودمان است. بهش فکر نکن ازش استفاده کن... خاطرات تجربه هستند چه تلخ و چه شیرین، اینها همه اش درسه، درسهایی که اگر در زمان خاص خودش نخونی فرصت جبرانش را دیگر نخواهی داشت. "
اگر زنی تصمیم بگیرد به خاطر حفظ زیبایی فرم بندنش سینه اش را حفظ کند، همه احمق و دیوانه خواهند خواندش ولی عموما همه حفظ خاطرات سرطانی را رمانتیک خواهد خواند. حفظ این خاطرات سرطانی "من" را خواهد ساخت و فکر به این خاطرات من را به من بهتر خواهد شناخت. ولی "من" از این "بی ریختی روحی" یا deformity که بوجود آمده است، یک سری کامپلکسهای روحی گرفته است که شاید هیچ وقت نیز درمان نشود. پس یکجورهایی یعنی "ما تشکیل شده ایم از ضعفها و زخمهیامان؟"
من کیستم؟ خاطرات من را می سازد یا من خطرات من را؟ آیا این "من" با اتفافات جدید عوض نمی شود؟ آیا اصلا با تفکر به همین اتفاقات عوض نمی شویم؟ اصلا خاطرات با تفکر ما تبدیل به خاطرات جدید نمی شوند؟ این همان حرف وردزورث (Wordsworth) منتقد و شاعر رمانتیک در مورد پروسه خلق یک اثر نیست؟
وردزورث در توصیف فرایند تولید خلاقانه می گوید:" شعر سرریز خود انگیز احساسات قوی است: مبداء سرریزی از احساساتی است که در آسودگی جمع آوری شده است: احساساتی که بر آن تفکر شده تا با عکس العمل این آسودگی به تدریج از بین می رود تا به جای آن احساسی که "خویشاوند" موضوع اصلی تفکر بوده است در ذهن جایگزین شود. در این حالت تولید شعرمعمولا آغاز می گردد..."
پس تکرار می کنیم : نه نتها "من" با خاطرات عوض می شود که من با تعقلم بر خاطراتم نیزعوض می گردد و بدتر از اون اینکه با تفکر من بر این خاطرات خود ماهیت خاطرات عوض می شود و در نتیجه دوباره من با این خاطرات جدید عوض می شود و تفکر من با تفکر بر خاطرات جدید عوض ... ( به همین منوال تا آخرش که لابد انتهای عمر است) بدین ترتیب یک خاطره از من می شود و من تشکیل می شوم از مجموعه ای از خاطرات
"من" از نظر خودم دیگردوست داشتنی نیست چون خطا زیاد کرده است. ولی اگر خاطرات و به همراهش خطاهایم فراموش می شد آیا بازهم چنین شناخت و نظری در مورد خودم داشتم؟ نه! چرا اثر آن خاطره و به همراهش خطاها از من شده است. من دیگر من چهار سال پیش نیستم. تمام شد. آن امید تمام شد.
سرطان (Cancer) یعنی تقسیم کنترل نشده سلولهای تغییر یافته و توانایی این سلولها در تسخیر بافتهای دیگر. این دگرگونی سلولها (mutation) به خاطر عوامل مختلف فیزیکی یا شیمیایی بوجود می آیند. در مورد سرطان این دگرگونی مطلوب نیست و اگر به سرعت شناخته و درمان نشود معمولا به مرگ منجر می شود. اصطلاح سرطانی بودن خاطرات با این تعریف می تواند به هیچ وجه مضر نباشد. استفاده از کلمه سرطان تاکید بر دگرگونی سلولها است وذهنیت منفی خواننده از این کلمه نتیجه جانبی آن می باشد.