لينكستان


آرشيو

گروهها

گالري تصاوير

Link Dump

Weblogs

ادبيات

تبليغات

وبلاگ هاي گروهي

وبلاگها


# سه شنبه 29 مرداد 1387

وای اگر تنها شوم از فریادت

در میان نفرت و درد دست و پا می زدم وقتی تو را صدا کردم
آرامش از آشنایی نبود که بازگشت
وقتی تو هویدا شدی
آتش سزایش بود یا دوایش ... نمی دانم
و خودم را دوباره میان رازها و حقیقت گم شده می بینم
هنوز این تحیر را جای خیلی چیزها دوست دارم
می دانم و می بینم که زمان معصومیت خیلی وقته است که گذشته
پس این پاکی از کجاست که خواسته می شود
تشنگی است یا چیزی که مزه ی واقعیت دارد ؟
صرفا به خاطر بی فایدگی بی فایده ها زنده شدی
یا به خاطر خلاء خالی خیالی که آخرین دست و پایش را می زند؟
نوری که قبل از خاموشی بلند می سوزد و
تاریکی
وای بر من اگر تنها شوم از فریادت 

پ. ن. : این نوشته را خیلی وقت پیش نوشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم اینجا بیاورمش، حالا که می آورمش فقط به این خاطر است که مثل گذشته نمی فهممش. همین.

نوشته شده در 06:30 | نظرات (9)