لينكستان


آرشيو

گروهها

گالري تصاوير

Link Dump

Weblogs

ادبيات

تبليغات

وبلاگ هاي گروهي

وبلاگها


äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 29 مرداد 1387 - 06:30

وای اگر تنها شوم از فریادت

در میان نفرت و درد دست و پا می زدم وقتی تو را صدا کردم
آرامش از آشنایی نبود که بازگشت
وقتی تو هویدا شدی
آتش سزایش بود یا دوایش ... نمی دانم
و خودم را دوباره میان رازها و حقیقت گم شده می بینم
هنوز این تحیر را جای خیلی چیزها دوست دارم
می دانم و می بینم که زمان معصومیت خیلی وقته است که گذشته
پس این پاکی از کجاست که خواسته می شود
تشنگی است یا چیزی که مزه ی واقعیت دارد ؟
صرفا به خاطر بی فایدگی بی فایده ها زنده شدی
یا به خاطر خلاء خالی خیالی که آخرین دست و پایش را می زند؟
نوری که قبل از خاموشی بلند می سوزد و
تاریکی
وای بر من اگر تنها شوم از فریادت 

پ. ن. : این نوشته را خیلی وقت پیش نوشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم اینجا بیاورمش، حالا که می آورمش فقط به این خاطر است که مثل گذشته نمی فهممش. همین.

äÙÑÇÊ


دوشنبه 11 شهريور 1387 - 06:45

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ققنوس
نظری راجع به نوشتت که کاملا احساس ناب و از روی علاقه و عشق به مخاطبت نوشته شده رو هیچ نظری ندارم فقط قشنگه چون احساس قشنگی پشتشه اما اینکه اضافه کردی " ...مثل گذشته نمی فهممش. همین" از نظر من اینه که :شکافی که بین منطق و احساست ایجاد شده مانع از فهم مجدد این نوشته ها می شه . عقلت خودشو سپرده دست زمان و همپای ساعت تا به امروز اومده اما احساست در همان روزها گوشه نشین شده و اقامت کرده . این فاصله حتی باعث شده خیلی چیزها رو نبینی و خیلی چیز ها رو نشنوی خیلی چیزها برات بی تفاوت باشه و هیچ ارزشی نداشته باشه چون دلت هنوز تو گذشته مونده و نگو که "...ولی هیچ وقت جرات نکردم اینجا بیاورمش، ..."زیرا هیچ وقت بازیگر خوبی نیستی و نمی توانی با هیچ دلمشغولی و پرسه زدن های بی هدف زندگی فراموش کنی روزی را که به گفنه خودت " ... در میان نفرت و درد دست و پا می زدم وقتی تو را صدا کردم....وای بر من اگر تنها شوم از فریادت . "
و فقط امیدوارم هیچ وقت به حس تنهایی نرسی .
"ققنوس"
پنج شنبه 14 شهريور 1387 - 05:31

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

یاسی
اول به امید خاکستری , که گرچه فکر میکنه خاکستریه, اما سبز و باطراوته. دستی که میتونه بنویسه از دلی دستور میگیره که هنوز سیاه نشده و حس میکنه, و دل پر از احساسی مثل دل تو , حتی اگه نخواد همیشه سبز میمونه.
و به ققنوس عزیز: اگه خاکستری نویس ما از تنها شدن از فریاد یه خاطره میترسه و اگه به قول تو چیزهای زیادی رو نمیبینه به خاطر جدا موندن عقل و دلش از هم یا حتی به خاطر خاک گرفتن قلبش تو طاقچه گذشته ها نیست. به خاطر تجربه احساسیه که موهبتش قسمت هر کسی نمیشه. وقتی چیز نابی رو برای مدت زمانی - هر چقدر کوتاه- تجربه کنی, دیگه هیچ چیزی نمیتونه جاشو پر کنه مگر به همون اندازه خوب و پاک و عمیق. و میدونم درک این احساس برای کسی که تا حالا لمسش نکرده محاله.
پنج شنبه 14 شهريور 1387 - 23:50

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ققنوس
یاسی عزیز
نمیدونم باید جوابتو اینجا بدم یا تو وبلاگ خودت.
اما چند تا نکته تو حرفات هست که اصلا به هم ربط نداره اما به هم ربط دادی شاید از پریشان گویی خودم بوده نظرمو درست بیان نکردم اما 1- در توضیحات نظر خودم باید بگم که : من چرایی و علت رو گفتم کاری به توضیح و نقد خوبی و بدی این احساس ندارم چرا که هر کس زندگیشو خودش می سازه پس مسئول زندگی و احساس لحظات خودشه .2- هیچ کس منکر این قضیه نیست چرا که به قول نادر ابراهیمی عزیز" تجربه مطلقا به کار عشق نمی آید ، کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق شود . تجربه عشق را باطل می کند عشق چیزی است یگانه و یکباره اما تجربه یعنی تکرار ، یعنی بیش از یک بار عاشق شدن . شرط اول عاشقی بی تجربگی است .
اگه از این دیدگاه هم در نظر بگیریم هیچ نقد و انتقادی به احساسات سال های گذشته وبلاگ نویس خاکستری وارد نمیشه . به نظر من مرور خاطرات عاشقی ( یا هر کلمه دیگه) از خود عاشقی قشنگتر و این باعث می شه که هیجچ وقت گذر زمان این خاطرات رو کهنه نکنه . و این میشه همون فضای شخصی آدما . همون فضایی که هیچ کس دلش نمی خواد هیچ آدمی و حتی شاید خدا وارد این فضای هر چند کوچیک بشه . آدما مثل خورشید می مونن اگه وارد این فضای کوچیک بشی میسوزی و اگه خیلی دور بشی یخ میزنی. پس هیچ وقت این فضا قابل نقد و بررسی و مواخذه نیست .
3- با این جملت کاملا مخالفم " و میدونم درک این احساس برای کسی که تا حالا لمسش نکرده محاله. "
چون مطمئن باش هر انسانی از وقتی که به دنیا می آید عاشق یه چیزی میشه و حس میکنه عشق رو و پتانسیلشو ایجاد می کنه در خودش تا اینکه یه جایی یه روزی دور از چشم ننه دریای حسود جوری دلبسته و وابسته میشه و هر چی احساس ناب داره رو می کنه.
و 4 - خوشحالم که نوشته هامو نقد می کنی و چون اهل نقد هستی دوست دارم نظراتتو در مورد 360 خودم بگی اگه دوست داشتی البته .
مرسی
شنبه 16 شهريور 1387 - 20:06

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ياسي
اول معذرت از خاكستري نويس دريايي كه بدون اجازش تو خونه سر سبزش به نقد و بررسي چيزي نشستيم كه شايد هممون فقط توهمي از اسمش رو با لمسش اشتباه گرفتيم. ققنوس عزيز, تو منظورت رو در همون يادداشت اول به صراحت بيان كرده بودي و خطاب من از خوبي و نابي احساس به نويسنده ش بود. در جواب تو فقط تصورم رو از دليل نوشته شدن اين متن گفتم. وقتي كسي نااميدانه فرياد ميزنه و خاطره اي رو صدا ميكنه و از اون ميخواد كه تنهاش نگذاره يا حتي از ته دل آه ميكشه از ترس تنها شدن از اون ياد يا اگه از تكرار يه احساس به جايي رسيده كه فكر ميكنه ديگه درست دركش نميكنه به عقيده من به خاطر جدا موندن عقل و احساسش از هم نيست, كه به خاطر پا به پا حركت كردنشونه. (يا حتي با هم متوقف شدنشون) اينكه داروي تلخي روزهاي اول آزارت ميده اما روزهاي بعد نه, به معني از بين رفتن طعم اون دارو نيست. قطعا تو از تكرار اون بهش عادت كردي. و اين بيرحميه كه فكر كني حس چشاييت رو از دست دادي!
تو عشق, تجربه به معناي درس گرفتن از گذشته معنا نداره. چون هربار كه قلبت در مقابل كسي بي سلاح ميشه, اون آدم-زمان-مكان و حتي خود تو-همه كاملا جديد هستيد. و حق با استاده. اما اين رو ميدونم-و به يقين ميدونم- كه وقتي طعم شيرين عشق رو -از نوع واقعيش-در هر شرايطي چشيده باشي و شكوه و عظمتش رو درك كرده باشي و نيروي شفابخشش تو تمام وجودت جاري شده باشه, اون زمان و مكان و فرد براي تكرار مجدد شرايط خاص تري پيدا ميكنن, و هرچه تجربه ت عميق تر, شانس تكرار اين فرصت كمتر . و در مورد صاحب اين خونه, اون تجربه بي شك واقعي بوده, كه اون روزهايي كه هنوز به طعم تلخ دارو عادت نكرده بود ,ميترسيده از ازدست دادن اون احساس.
ولي اين كه بخواي اين فضا رو با كسي قسمت كني يا نه, به ماهيت عشق ربطي نداره. از هر آدمي به آدم ديگه فرق ميكنه. بعضيا مثل خاكستري نويس, خسيسن و دوست دارن تمام زيباييهاي يك خاطره مال خودشون باشه. بعضيا مثل من ترسو هستن و از بيم زمونه نقل عاشقيشون رو حتي با خودشون هم تكرار منيكنن. بعضيا هم مثل مجنون دست و دلبازن و قصه دلدادگيشون رو حتي با باد و بارون هم ميگن تا همه دنيا از شكوهش سرشار بشه.
و در نهايت ممنون از دعوتت. اگه راه بدي قطعا به خونه ت سر ميزنم. :)
يكشنبه 17 شهريور 1387 - 02:22

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ققنوس
یاسی عزیز
اول اینکه اگه برخی از افکارتو قبول نداشته باشم این نظرتو واقعا قبول دارم و زدی به هدف :"بعضيا مثل خاكستري نويس, خسيسن و دوست دارن تمام زيباييهاي يك خاطره مال خودشون باشه. " . 2 -اما باز با بعضی از نظراتت مشکل دارم : 1 یه سواله از خودت ، اگه قراره آدما بترسن از بیم زمونه چرا عاشق می شن ؟ چرا اتفاقات بعد از عاشقی ترس داره ؟ عاشقی کی تموم میشه کی شروع میشه ؟ عاشقی ممکنه درد داشته باشه ، تلخ باشه بیرنگ باشه ، زرد باشه ، اما اگه یه ایمان قوی پشتش باشه هیچ ترسی نداره منظورم همون فضایی هست که راجع بهش حرف زدم که آدم ها اصلا جایی تو اوم فضا ندارن . تو این مورد دلم می خواد نظرتو بشنوم . 3- نوشتی" قطعا تو از تكرار اون بهش عادت كردي. و اين بيرحميه كه فكر كني حس چشاييت رو از دست دادي! عادت موضوعی هست که من همیشه باهاش مشکل دارم . عادت لذت رو از بین میبره ، عادت آدمو گرفتار قفس آهنی وبری می کنه پس لذتی که به عادت تبدیل میشه خاصیتشو از دست میده البته به نظر من 4 - پارگراف دوم برام مجهولهست جند بار خوندم اما نمی فهمم یعنی چی لطفا برام یه کم بازش کن مرسی .
دوشنبه 18 شهريور 1387 - 17:38

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ياسي
ققنوس برام خيلي جالبه كه با اينكه ادرس سايت خودم رو داري اينجا از من توضيح خواستي. حلاجي اين موضوع من رو فقط به يك نتيجه رسوند, اينكه تو ترجيح ميدي نويسنده واي اگر تنها شوم از فريادت هم اين مباحثه رو بخونه. دليلش رو نميدونم چون اين بحث تبديل شده به تبادل نظرات من و تو و از حوصله شعر اميد خارجه اما به احترامت اخرين توضيحاتم رو همينجا برات مينويسم. سعي ميكنم به ساده ترين شكل بنويسم كه ديگه جاي شبهه اي برات نمونه.
1. خست اميد در مورد خاطرات دلدادگيش رو ميپسندم و تا حدي تحسين ميكنم. چون اون قطعا فهميده كه هر گوشي محرم شنيدن اسرار به اين باارزشي نيست و اونها رو فقط با كساني سهيم ميشه كه حس ميكنه ممكنه بتونن تا حدي عمقش رو درك كنن.
2.فكر ميكنم برداشت مشتركي از عشق نداريم چون تو براش به دنبال پايان ميگردي. اما ققنوس عزيز تو بهتر از هر كس ديگه اي بايد بدوني كه عاشقي پاياني نداره.چون تو ميراث دار اسم پرنده عاشقي هستي كه ميسوزه تا از خاكسترش عشق متولد بشه و نميره. اغاز عاشقي لحظه ايه كه ضربان قلبت بهت ميفهمونه ديگه داخل سينه تو نميتپه چون ديگه مال تو نيست. اغاز عاشقي لحظه ايه كه ندونسته انچنان تواني رو در خودت احساس ميكني كه دل به دريا ميزني و راهي راه بي انتهاي عاشقي ميشي. متاسفانه اين كالاي ناب, مشابه بازار مشتركي فراوون داره. اما محك عشق اونجاست كه ميدوني اگه بره, اگه نگاهش مال تو نباشه, اگه گرماش رو از تو دريغ كنه, تموم ميشي و به انتها ميرسي اما جلوي رفتنش رو نميگيري. چون اونه كه مهمه نه تو. ميدوني اگه قلبت رو پس بده ديگه پيوند عضو موفقي با ساير اندامهات نخواهد داشت,اما ازش پس ميگيري كه دستش رو رد نكرده باشي. عاشقي درد داره اما ترس نه. درد داره چون هميشه از خودت ميگذري به خاطر اون. اما ترس... چيزي كه ترس داره زمونه ست, دنياي بدون اونه و تنهايي تو. اين درد از هر فرد به فرد ديگه فرق ميكنه و درمان عمومي نداره.تو ناخوداگاه براش به دنبال دوا ميگردي. ادماي زيادي دوا به دست وارد زندگيت ميشن اما اكثرا باعث وخيم تر شدن حالت ميشن. واسه همينه كه اغلب ادما از عشقشون با عناوين تلخ,زرد يا بيرنگ ياد ميكنن. اما اين بي رحميه محضه. چون عشق رنگي به جز قرمز نداره. و رنگش رو از خون دلي كه عاشق ميخوره ميگيره. عشق نياز به هيچ چيز نداره. نه ايمان,نه استقامت, نه رنگ و اب. چون خودش همه اينها رو به همراه مياره. چون خودش تركيبي از همه بهترينهاي دنياست. واسه همينه كه به محض اينكه عشق پا به زندگيت ميگذاره تو به عرش ميرسي. بزرگ ميشي. و بيچاره كسي كه چيز مشابهي رو با عشق اشتباه بگيره.
3. بله. من هم همين رو گفتم. عادت چيز بديه. حتي عادت به مزه شيرين عشق يا طعم تلخ دوري. اين همون اتفاقيه كه حتي واسه دل صبوري مثل دل اميد افتاده و به اشتباه فكر ميكنه ديگه مثل روزهاي اول نميفهمدش.
4. منظورم از پاراگراف دوم اين بود كه سعي نكن از قصه عاشقي ديگران يا حتي خودت براي اينده ت پند و عبرت بگيري چون به كارت نمياد. البته قبلا گفته بودم كه درك اين موضوع براي كسي كه واقعيش رو تجربه نكرده محاله. باور كن ساده تر از اين نميتونم توصيفش كنم. و فكر ميكنم مشكل تو اينجاست كه به قول خودت يك تحليل گري. اما ققنوس عزيز, اين معناييه كه نبايد تحليل و فهميده بشه. بلكه بايد لمس بشه.
گرچه, اينها همگي برداشت و نظر منه و نظرات تو هم محترم و عزيزن.متاسفم كه با افكار و نگارش پيچيده م وقت تو والبته صاحبخونه رو گرفتم. سربلند و شاد باشي.
دوشنبه 18 شهريور 1387 - 19:24

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ققنوس
بحثی که اینجا شروع شده دلم می خواد اینجا تمومش کنم . سوال زیاد دارم اما دیگه هیچی نمی پرسم چون محترمانه منو به انصراف از این بحث واداشتی. فقط چند روز پیش یکی از دوستان 360 یک commenti گذاشته بود که خیلی حرف توش بود و جواب منه به این همه بحث هایی که اینجا شد . "
Hich vaght chizha oontori ke khodeshoono neshoon midan nistan khorshid mitoone darhali ke mazhare noor va lotf va rahmat hast neshoone e az ghodrat va khoshoonat va mokafat bashe ino faghat kasayee mibinan ke khorshido oontor ke hast rasad mikonan na oontor ke mikhan " موفق باشی یاسی عزیز و ممنون از وبلاگ نویس خاکستری که این فضا رو برای بحث مهیا کرد حداقل برای منی که خودمو یک تحلیل گر میدونم و عاشق بحثم وبه قول یکی از دوستان " اینم یکی از ادعاهاته " برام لذت بخش بود . روزهای شاد و خوشی برای یاسی و وبلاگ نویس خاکستری دارم
دوشنبه 18 شهريور 1387 - 21:38

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ياسي
ققنوس عزيز به پاس دلت كه ترجيح ميده اين بحث جايي كه شروع شده تموم بشه من هم همينجا مينويسم.
سوال زاييده ذهن پوياست و اگه بعد از اين همه توضيح و تفسير هنوز در مورد حرفاي من برات سوالي مونده به خاطر ناتواني قلم منه و اين رو خوب ميدونم.
اما اين رو هم ميدونم كه ديگه بهتر و شفاف تر نميتونم پاسخ بدم. واسه همين ازت دعوت كردم تا اين بحث رو به انتها برسونيم. اما قطعا موضوعات جديدي براي گفتگو پيش خواهد اومد و من هميشه چشم به راه تحليل هاي تو خواهم بود.
راستي تفاوت من و تو در ديدگاه رو ميشه به سادگي از روي خطابمون به صاحب اين خونه فهميد. تو اون رو يه وبلاگ نويس خاكستري ميبيني. و من اون رو يك خاكستري نويس ابي كه اميدوارم به زودي زود رنگ نوشته هاش هم همرنگ خودش دريايي بشه.
به اميد ديدار
دوشنبه 18 شهريور 1387 - 22:19

# در پاسخ به: وای اگر تنها شوم از فریادت

ققنوس
یاسی جان من وقتی وارد سرزمینی جدید دیگر ی میشم ، پرچم و رنگهای پرچم اون کشور رو فقط میبینم بدون هیچ جبر و اختیار یااظهار نظری. و فقط می تونم اونقدر نگاهمو دقیق کنم تا اعتقادات و افکار آدم های اون سرزمین که به این پرچم احترام میذارن پی ببرم . همین
ÇÑÓÇá äÙÑ  

ÚäæÇä:
äÇã:
æÈ ÓÇíÊ:
äÙÑÇÊ: